دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
۱۴/۱/بی تو بودن
اتعجب لمن ینسی ولاده حیدر
علی الکعبه القرا کیف یطوفوا
لکل الشموس مولد و زوالوا
فحیدر شمس لم ینله کسوفوا
تصلی علی احدی یدیه ملائکه
وللاخری غنن و سیوفوا
امام عند ذکر نبینا
تصلی علیه منالرسل الوفوا
|
بهارِ سرمه چشم دو عالم است غبارت اگر چو جاده دهی بوسه جای پای علی را نفس به یاد دمی میزنم که مرگ درآید مگر به گوش گران بشنوم صدای علی را مگر به روی خیال علی دو دیده بر بندم که سر به سجده نهم یک زمان خدای علی را به نقد هر دو جهان کیمیای خود نفروشم خریدهام به بهای دلم بلای علی را بریده عالم و آدم ز من، ولی نبریدم از این شکسته دل بینوا، نوای علی را تو یوسف ار چه به چاهی، همین بست که شنیدی به شب صدای جگرسوز گریههای علی را زند به جان سلامت شرر ز ننگ ملامت هر آنکه همچو تو دارد به سر هوای علی را |
((یوسفعلی میرشکاک))
۱/۱۱/بی تو بودن
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
((احمد شاملو))
۹/۱/بی تو بودن
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق خودت می دانی
من زمین گیر شدم تا تو مبادا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی
بعد از این مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم کاش تو دریا بشوی
۱/۷/بی تو بودن
چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه/ بند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
یا شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون اینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
((حسین منزوی))
۱/۶/بی توبودن